|
خاطرات یک دختر پر ماجرا
| ||
|
تو ادامه مطلبه پست قبل عکسه خودمو شوهرمو گذاشتم
[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 20:34 ] [ مهتاب ]
دارم به طلاق فکر میکنم شوهره من یه ادمه هرزه روانیه یه بیشعور هر چی میگم دهنمو ببندم عوضی تر میشه هر چی دکه دستش بود سوپ خوری جامیوه ای که هر دوشم کادو بود زدو شکست یه باره دیگه هم مچشو گرفتم اونم با یکی از مشتریا دهاتیه عوضیش خاک بر سره هر دوشون کنن هم ادمه هرزو چشم چرون گیرم اومده هم روانی خیلی اعصبانیم اخر سر با گریه میگه من هنوز تو دورانه مجردیم چیکار کنم کمکم کم دوست دارم با دخترا حرف بزنم دیگه طلاق اخرین راهه خیلی نگرانه خودممم به خداا میترسم اخر سر بزنه منو بکشه این دسته خودش نیست............ بقیشو بعدا میگم هر لحظه ممکنه بیاد خیلی استرس دارم اصلا حالم خوب نیست دعام کنید واقعا توان ندارم الان بچه ها تو ادامه عکسه خودمو سیدو گذاشتم ادامه مطلب [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:42 ] [ مهتاب ]
عزیزام من الان به شدت سرم شلوغ بیده به مدت یک هفته مهمان دارم و کلا دیگه سر گرمم
ممنون که احوالمو جویا هستین اما تو این پست از دوستاییکه وب دارن ورمزو میخوان همینجا ادرس بزارن خواهشن ادرستونو بزارین اگر میخوایین اخه مییاین نظرمیدین میگنی پس رمز چی شد بی ادرس حالا منه بدبخت باید برم تو نظرات قبلی کلی بگردم و ادرسو پیدا کنم و رمز بزارم که اخر سرم میاین میخونید بی نظر اما خدایی این رسمش نیست باری عروسه ورجک کهاول باید برم تو وبه سپیده بعدش برم وبه لیمویی بعدش تازه اونا پیدات کنم عروس جون خلاصه این پست فعلا ثابت میمونه قربونتون برم بای بای [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 21:25 ] [ مهتاب ]
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 18:42 ] [ مهتاب ]
اینجا رو میخوام چون توش میتونم راحت بنویسم راحت میخوام اعتراف بکنم شوهرم که نیست خداش که هست خدا خودش میدونه شوهره من چه ادمه دل پاک و ساده دلیه کلا ما دوتا خیلی ی شبیهه همیم حتی باعثه تعجب مشاوره ها شدیم از این شباهت اخلاقی اما من باید داد بزنم باید فریاد کنم که خدایا منو ببخش منی که باعث دعوا میشم باعث اشوب میشم باعث میشم شوهرم دست روم بلند کنه تا شرمندم بشه که اخرش بیاد منت کشی این منم منم که میخوام این طور بشه منم که به خاطره این غرور لعنتیم زبون به دهن نمیگیرم وقتی شوهرم اعصبانی منم تندو تنود جوابشو میدم و اروم نمیگیرم همیشه تو قهر اون اومده جلو با اینکه منم مقصر بودم شاید نه به ظاهر بلکه به باطن منم مقصرم که همیشه با زبونه بی زبونی سرش منت میزارم به خاطره خونوادم اما اون چی تنها و بیکسه تو این شهره غریب خانوادشم همش باعث سر شکستگیش میشن واین حسه زنانه لعنتی میاد سراغم طوری میکوبم تو سرش که خودمم متوجه نمیشم چه طور خوردش کردم چه طور غرورشو له کردم بدونه اینکه بخوام مردیشو ازش گرفتم خدایا منو ببخش خدا منم گناهکارم اگر شوهرم بم اشکاارا خیانت کرده که اونم قصده خیر داشته چون من شوهره خودمو میشناسم من بارها تو ذهنم بش خیانت کردم بارها اونو با دیگران مقایسش کردم بارها دور از چشم خودش خوردش کردم خدایا باورم نمیشه که من این همه کاره کثیفو کردم هر چی که هست همسرم دستش رو اما شاید منم که مسببه همه چی هستم با ندونم کاریام همیشه ضربه میزنم دیروز یکی بم گفت شاید شوهرت فردای روزگار پیشه خدا مجازات بشه اما مجازات تو هم هست تو هم دامن زدی با این حرفش منو بیدار کرد ارهم ن دامن میزدم من لهش کردم من خردش کردم من شرمندش کردم من باعثه خیلی از اتفاقا افتادم چه با فهم چه از رویه نفهمی چی بگم دیگه که خالی بشم من بش گفتم اگر حرئت داری بیا بزن ببین چیکارت میکنم مهرمو میزارم اجرا و وو و و و وقتی هم که کمربندشو اورد ساکت نشدم بازم صدامو بردم بالا وقتی زد رفت یه گوشه نشست خودشو جمع کرد و رفت تو فکر وقتی زنگ زدم 110نترسید گفت من پایه کاری که کردم وای میستم اگر میخوای ببری زندان هم من حاضرم حتی لباساشم پوشید و اماده شد وقتی اومدن منم حرفامو زدم و پل*یسها گفتن خوب بیا ببریم کلانتری تا شکایت کنی و بعدشم پزشکه قانونی و... اما وقتی من همه چی رو تموم کردم همون جا اومد تو اطاق گریه کرد زار زد گفت به خدا نمیخواستم این کارو بکنم به خدا دسته خودم نبود ببخشید بیا تو هم منو بزن بیا هر چی تو بگی بیا بریم مشاوره من دوست ندارم دست رو تو بلند کنم کلی خواست بام صحبت کنه اما باز من نذاشتم باز زبون درازی کردم اما این بار اون بود که اروم بود تا از دلم درنیورد شب نخوابید صبحشم باز اومد کنارم و نوازشم میکرد وای که من چقدراین ارامشو دوست دارم چقدرمحبتشو دوست دارم چقدر دستاشو دوست دارم گفت حتی اگر بخوای مهریتم بزاری اجرا و اذیتم کنی باز طلاقت نمیدم محبت شوهرم خیلی پاکو سادست به پاکی دله یه بچه مطمئنم پدره دلسوزی میشه برای بچه هاش خدایا من اعتراف میکنم شوهرمو زندگیموبا تمام وجود دوست دارم با تمامه ذره ذره وجودم خدایا سادگی و بچگی منو خودت به بزرگی خودت ببخش که با عث شدم همسرم شرمندم بشه دیروز میخواستم برم دانشگاه که تماس گرفتم بیا منو برسون سختمه خودم برم که ساعته یک اومد نزدیکه دانشگاه یه خیابونه دو طرفست که وسطش یه بلواره و پر از گله بابونه بابونه هم که ساقه هاش بلنده و از نرده ها زده بود بیرون که همسر تو ترافیک با موتور که بودیم خواست خم شه یکی برام بچینه که یه دفه موتور چپ کرد و جفتمون با موتور افتادیم زمین سید تا خورد زمین سریع بلند شد منو بغل کردو وایسوند کلی هم نگرانم شد جلو ملت هی گفت طوریت نشده حالت خوبه حاله خودش بدتر بود گفت به خدا من مهم نیستم خیل بده که با زنم خوردم زمین بابته تو خیلی ناراحتم کلن ترافیکی درست کردیم بعدشم که دیگه دانشگاه نرفتم چون حاله جفتمون خیلی بد بود میتونست اتفاق بدتر از این بیوفته و اقعا خدا رحم کرد نمیدونم حکمت این قضیه چی بوده اخه سابقه نداشته این جوری بشه دیگه چیزی ندارم بگم [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:30 ] [ مهتاب ]
دیروز منو همسرم با موتور تصاد کردیم جفتمون پخشه زمین شدیم همسرم با شلواره پاره وپایه زخمی سریعترین کاری که کرد این بود بغلم کرد و اول منو از رو زمین برداشت با اینکه حالو روزه خودش بدتر بود اما فقط برای من نگران بود و ترسید خیلی ترسید جزئیاتو بعدا میگم [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:7 ] [ مهتاب ]
نرفتم نرفتم رفتم کلانتری نامه پزشکی قانونی داشتم اما پارش کردم نرفتم پزشکی قانونی لبم پاره شد ارنجنم پاره شد پاهام کبودن دستام درد میکنن اما نمیرم پزشکی قانونی نمتونم جایم ن تو کلانتری نیست تو پزشکی قانونی نیست تو دادگاه نیست برای این زندگی جون کندم نمیخوام از دستش بدم اما کوتاه نمیام بغض دارم خیلی هم بغض دارم حتی وقتی دیشب زنگ زدم 110 بیان هم نرفتم از شکایت کنم نرفتم نرفتم نرفتم اما منتظر میشم یا خودمو باید درست کنمو زندگیمو یا دیگه از اینجا میرم اما نه خونه مامانم نه خونه فامیل باید بتونم تنها از پس خودم بربیام فعلا باید تلاش کنم این اخرین باریه که این وضعیتو میبینم من پا پس نمیکشم حتی دیشب هم با وجود درد و زخم نمازمو خوندم اومد بغلم کرد گفت بیا با همون کمربند منو بزن اما من نیستم من این جوری نیستم من کاری رو میکنم که خدا ازم خواسته اما دیگه دختره ساکته قبلی نیستم و نخواهم بود هر چی هم بادا باد نه خونوادم تونستن منو خوشبخت کنه و طرفم باشه نه همسرم دیگه نمیخوام گوشت قربونی باشم نمیشم نمیشم نمیشم اللهم من ارادنی فارده و من کادنی فکده ......................................... حسنا عزیزم خیلی دلتنگتم دخترم خیلی چند روزه خیلی هواتو کردم عزیزم کاش بیایو مادرت ببری وقتی یادم میوفته چه مظلومانه در حالی که خودتو جمع کرده بودی تسلیمه مرگ شدی اتیش میگرم حرفه منو فقط پونه میفهمه حسنا همیشه جات تو اغوشه من خالیه حسنا من شرمندتم شرمندتم مادر که نتونستم ولیاقتتو نداشتم حسنا عزیزم خیلی دلتنگم عزیزم حاضر بودم همه جا رو به خاطرت زیره پا بزارم اگر فقط میدونستم تو این دنیایی اما تو اون بالا داری مادرتو میبینی با تن زخمی پس تو برای من پیشه خدا و پدرم گواه باش که من موندم .................. [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:25 ] [ مهتاب ]
اینم اینجا گذاشتم که زحمتای افشان خانم به درده جمع بخوره ممنون از زحمتایه بی دریغانه خانم افشان و همکاری صمیمانشون واینکه بسیار بسیار به انگشتان و چشمان خودشون فشار وارد کردن تا این پروژه رو به پایان برسونن به امید موفقیت روز افزون ایشون بفرمایید:
خب من اومدم! بعدشم بریم سراغ روانشناسی رنگها... قرمز: خوش قلب اما خودپرست اين رنگ مظهر شدت و زياده روی است که گاهی در جهت مخالف آن است. قرمز رنگ عشق و تنفر و فداكاری و خشونت و خون و آتش. كسی كه به اين رنگ علاقه دارد هرگز نمي تواند در زندگی بی تفاوت باشد. اين گونه اشخاص تند و سركش و در عين حال فعال و شجاع و کمی عجول هستند. احتمال شكست به خصوص در عشق برای آنها فراوان است. قضاوتهاي عجولانه و ناگهاني در مورد ديگران اغلب سبب از بين رفتن دوستي هايشان مي شود، با آن كه در عشق كاملاً فداكارند اما اگر روزی حوادث بر وفق مراد نباشد بدون تفكر و جويا شدن علت مي جنگند. دو عيب بزرگ خودپرستی و عدم كنترل، در نفس آنهاست و دو صفت ممتازشان خوش قلبی و حس بزرگ طلبی است. به طور كلی دوستداران رنگ قرمز دارای خصوصيات متضادی هستند. صورتی: مورد علاقه ديگران رنگ صورتي درواقع همان قرمز است كه كمرنگ شده باشد. اگر به اين رنگ علاقه داريد تمام صفات رنگ قرمز را كمی ملايمتر دارا می باشيد، با گذشت هستيد و در عشق، تندی نشان نمی دهيد. ديگران را خوب درك مي كنيد و با اطرافيان خود با ملايمت و لطف رفتار می كنيد و به دليل نشاط و شادابي تان مورد علاقه اطرافيان خود هستيد. آنهايي كه به اين رنگ علاقه دارند اغلب شكستها، خشونتها و دشواري های زندگی را تحمل كرده اند و با مشكلات فراوان مواجه شده اند. آبی: نظم، پشتكار، تنهايی رنگ آبی از رنگهايی است كه طرفداران زيادی دارد. اگر به اين رنگ علاقه داريد، كاملاً می توانيد هوس و احساسات و هيجانات خود را كنتر ل كنيد. ظاهر آرام شما ديگران را وادار مي كند كه به شما احترام بگذارند و دوست داريد پيوسته مورد احترام و ستايش ديگران قرار بگيريد. در خريد و پوشش لباس قناعت می كنيد و به علت شرم و حيا و گاه غروری كه داريد ميل داريد اغلب تنها باشيد. حماقت و عدم فهم ديگران شما را كسل می كند و كسانی كه از نظر هوش و فهم بر شما برتری دارند شما را ناراحت می كنند. كارهای خود را از روي نظم و ترتيب و بر پايه قواعد معينی انجام مي دهيد. يكی از صفات مشخص شما پشتكار شماست ارغوانی: رنگ عارفها و روانگران فيروزه ای: اسرارآميز و پند ناپذير [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:51 ] [ مهتاب ]
سلام جیگرای خودم من حالم خوب بیده اما نتمون شدیدا دست انداز داشت اصلا نمیشد وارد بشم برم نمازمو بخونمو ظرفارو بشورمو یه جارو بزنم بیام به غیبتو خاله زنکی!!!!!!!!!!!!! مقسی برای همه حرفاتون سلامی دوباره به شما دوستان خوب خوبین خوشین امیدوارم که خوب باشین راستی قبل از حرف زدن اگر میتونید برای دوست وبلاگیم دل نوشته های افسون دعا کنید که خیلی محتاجه ...... خوب بریم به ادامه ماجرا بعد از اون شبو ماجرا هایی که داشتیم و رفتم پیشه مامی و اون خریدا وووو دیگر مسائل من چند روزی خونه مامی موندم و از طرفی هم یک شنبه امتحان تقریبا اصلی داشتم و هیچی هم نخونده بودم و کلا خدای استرس بودم یعنی واقعا از استرسه زیاد هیچی نمیفهمیدم طوری که به قلبم زده بود و قلبم هم درد گرفته بود و با نا امیدی رفتم امتحان دادم که دسته گلم هم فردا به نتیجه میرسه خدا کنه پیشه همکلاسیام ضایع نشم یعنی استاد ضایعم نکنه امتحانو که دادم دیگه نا نداشتم بمونم دانشگاه کلاسه بعدیمو نررفتمو اومدم خونه که چشمتون روزه بد نبینه یه مهمونه چسب داشتیم اونم نذاشت من استراحت کنم خلاصه نوره علی نور شوهرم هم که کلا بی خبر ازم یعنی یه خبری ازم نگرفت که ایا مردی سره امتحان یا سالمی تا چند روز به همین منوال گذشت یعنی نه اون ازم خبر گرفت و نه من دیگه میتونستم بیش تر از این پیش برم اخه تا اونجایی که لازم بود کاره درست رو انجام دادم دیگه بیشتر از اون باعث ذلتم میشد واسه همین خودمو با عاشورا علقمه اروم میکردم همچنین دوست عزیز و گلی که همتون هم میشنایسدش (انی) خیلی بم کمک کرد مخصوصا با معرفی کتاب رازهایی درمورد مردان خیلی از اشتباهاتمو فهمیدم و پی به خیلی از چیزها بردم انی امیدوارم خدا برات جبران کنه عزیزم خیلی کمکم کردی صبح سه شنبه به کلاسه 8 صبح نرسیدم اما خوب شبه قبلش تصمیم داشتم برم سر به خونم بزنمواسه این جای دانشگاه رفتم خونمون مامانم که از اون ور هی فرمایش صادر میکرد که میری خونه برا شوهرت هم غذا درست کن گناه داره غریبه تو این شهر کلا تو این چند وقت هر چند دفعه یه بار میگفت زنگ بزن شوهرت بیاد گناه داره غریبه سیده ناهارو شام نداره و و و وو و و .......... منم کم نمیوردم و میگفتم خودش هم پا داره هم زبون داره بخواد خوب به موقعش ازش استفاده میکنه منت کشی تعطیل بماند منم دلم براش یه دره شده بود خلاصه خانمی که شما باشید رفتم سر به خونه زدم ببینم اوضاع از چه قراره در نبوده من رفتم خونه دیدم بله خونه شده انباری اما نه تا اون حد که شما فکرشو میکنید یه کم بهتر!!!!!!!! یه صحنه جالبی که باش مواجه شدم این بود که بالا سره رخته خوابش چادر نمازمو گذاشته بود خیلی جا خوردم از دیدنه این صحنه اما با سنگدلی تمام فقط لوازمممو برداشتمو برگشتم خونه که از اونور صاحب خونه فضولمون منو دید که کجایی یه هفتس نیستی و چرتو پرتایه دیگه البته با جواب سربالا های من رفت پی کارش وقتی برگشتم مامان گفت خوب براش غذا درست میکردی گناه داشت..................... ومنم جوابای همیشگی تو دلم گفتم شاید دیده من اومد سر زدم به خونه بم اس بزنه اما دریغو افسوس چون سر می زدم سراب بود تا اینکه 4 شنبه حالم خدایی بد بود بش اس زدم دفترچمو بیار که میخوام برم بیمارستان اس زد چرا چی شده بیمارستان برایه چی گفتم برای قلبم حالم خیلی بده اما اما اما جواب سید چی بود به نظرتون چی بود اخ که چقدر دلم میخواد نگم تا تو کف بمونید واسه یه هفته اما چون خوبو خانوممم میگم یعنی لطف میکنم که میگم بم اس داد چرا قلبت عزیزم مرحم قلبت منم من بیام قلبت خوب میشه نبینم حالت بد شده باشه تو این چند روزه خیلی میخواستم بیام اما به خدا انگار یکی جلو پامو گرفته بود به خدا دوستت دارم تو رو الان میام وای یعنی اون لحظه به روحه بابام میخواستم اشک بریزم واقعا میخواستم گریه کنم احساس میکردم جوابه صبرمو از عاشورا علقمه گرفتم خدایا شکرت خلاصه اومدو بردتم دکترو قربون صدقه البته قبلش منو برد یه گوشه گفت بگو هرچی تو دلت هست بگو گوشام بازه تمامه حرفاتو میشنوم میدونم دلت ازم پره بگو اما واقعا هیچ حرفی نداشتم اون موقع یعنی چی داشتم بگم خودش همه حرفامو میدونست و چشماشم بازه باز بود خلاصه رفتیم بیرونو یه دوری زدیمو گشتیمو گردیدیمو خوردیمو اشتی شدیم اما دو روز پیش جاتو خالی رفتیم یه قهوه خونه دنج و کلی نشستیم حرف زدیم از اینکه زندگیمون بیشتر از این که بشه زنو شوهری شده مادر پدری اونم قبول کرد و کلا تصمیم به عوض شدن گرفتیم راجبه خیلی از مسائل واینکه دیروز هم رفتیم سر به خواهری زدیمو حالش توپ بود و کلی هم خرج افتا د رو دستمون چهار میلیونو نیم برای 15 روز ولی خوب همین که عزیزه دلم حالش خوب شد می ارزه اما واقعا بعضیا دیگه شورشو در اوردن از این پوله یامفت خردنا که عاقبت نداره من که شخصا نمیگذرم ازش واقعا چی کار میکنن که باید شبی 300 هزار متقبل بشیم به خدا که این قدر ارزش نداره یعنی اگر کسی پول نداشته باشه رسما بمیره بهترشه به قوله یه بزرگی اگر علم با دیانت نباشه خطرناکه و انسانیتو از بین میره بگذریم بچه ها جونم ترو خدا دعا کنید مامان راضی بشه 2 تومن بمون قرض بده برام دعا کنید سید همیشه اخلاقش خوب بمونه با هام دعا کنید که خدا هیچ کسی رو مریض نذاره و همه رو شفا بده خدایا واسه همه دوستایه گلم دعامیکنم که هر مشکلی دارن به خودت قسم که حل بشه انشاالله کاره شوهره سپیده جونم هم درست بشه راستی یه چیزی من تو انتخابه عنوانه مطالبمو مشکل دارم میخوام بزارم به انتخابه شما اول بخونید بعد ببیند چه عنوانی بزارمش بهترین عنوانو بش افتخار میدم که بزارم سر برگه مطلبم الانه که افشان دست به کار میشه یه چیزیه دیگه یه سوالی از خانومایه شوهر دار بچه ها شوهرایه شما صبحها بلند میشن نون بگیرنو پنیر بگیرن یا نه اخه سید کلا از این کارا نمیکنه حتی خونه مامانم هم باشه از سره خجالت هم نمیره اما خونه خودشون خوب صد البته که این کارو میکنه مامانمم خیلی از این اخلاقه سید ناراحته خوده منم ناراحتم یعنی فقط واسه من این کارو نمیکنه شما ها هم همین طورید؟ به نظرتون چیکار کنم دوست ندارم این اخلاقشو واسه من تنبله بچه ها کی از روانشناسی رنگها خبر داره من دو سه روزه از رنگه ارغوانی صورتی پر رنگ بنفش سر خ ابی خیلی خوشم میاد تاحالا این جوری نبودم دلیلش چیه؟؟ [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:51 ] [ مهتاب ]
من یه دختر شکست نا پذیرم الان عالیه عالیم کلی هم ورزش کردم هر چی هم انرژی منفی بود پرت کردم بیرون الان سرشار از انرژیم کاریمم به احدی نیست و خدا رو هم شکر کردم بابت بهترین مادر دنیا بهترین شوهره دنیا باید همینو گفت تا باور کنم بهترین چیزا ماله منه امروز رفتم پاساژ واسه کتاب خریدن چون فردا اممتحان دارم یه سری هم به مامانم زدم بنده خدا کلی خوشحال شد کلی هم ذوق کرد و کنجه افسردگیش اومد بیرون و ازم معذرت خواهی کرد بابت اونشب گفت به خدا قصدی نداشتم میخواستم ازت دفاع کنم ببخشید منم در عوض پاهاشو بوسیدم و گفتم شرمندتم مامان اگر صدامو بلند کردم روت بعد با اینکه خسته بودم اما بردمش بیرون تا حالو احوالش عوض شه و اونم درعوضش کلی خرید کرد شال روسری شلوار تو خونه ای شلوار کبریتی که کلی ارزوشو داشتم اما به دلیل روم به دیوار تپلی پیدا نمیکردم که اخر جستم و یه لباس مهمونی و یه تیشرت و البته ناهار هم بیرون زدیم به رگ یه کم مامی هم افسرده شده اما الان میرم تو کارش تا اون خوب بشه و اینکه کلی هم دارم با سید مهربونی میکنم تا غیر مستقیم بفهمه رفتارش اشتباه بود بله این منم هیچکی نمیتونه منو از پا بندازه راستی دعا کنید شوهره مامان زودتر بیاد عکس لباسایی که مامان خریده رو بزارم چون من گوشیمو جا وگذاشتم به اون دوربین هم عمرا دست بزنم و اینکه من حاله الانم مدیون دختر داییمم معصومه جونم عاشقتم ابجی ممنون ممنون به خاطر عاشورا و علقمه ای که یادم دادی بخونم دارم روش مداومت میکنم عزیزم به امید خدا به کوری چشم شیطون بچه ها دوستتون دارم راستی عکسه تپل خان هم میزارم راستی نظر یادتون نره ها بوس بوس رمز هم همون قبلیه راستی شبی جونم از تو هم ممنون جیگرم اقا من شرمندم هر کاری کردم نتونستم اپولود کنم چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟/ حجم عکسه بالاست درستش کردم بفرمایید بچه ها این همه باز دید کننده و 8 تا نظر کدومو باورم بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ادامه مطلب [ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 17:34 ] [ مهتاب ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||